امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

سفر به مشهد مقدس -سال 92

1392/8/25 20:54
نویسنده : مامان محدثه
80 بازدید
اشتراک گذاری

شهریور امسال قرار شد به مشهد وبعد هم به شمال بریم .رضا خیلی دوست داشت که باباش اینا هم با ما باشند وقرار بر این شد که ما زودتر حرکت کنیم و آنها بعدا با قطار بیایند .یازدهم شهریور که سالگرد ازدواج ما بود وما برای ماه عسل به مشهد رفته بودیم و الان بعد از گذشت 10سال دوباره آنجا بودیم و خاطرات گذشته را مرور می کردیم چه زود می گذرد و ما گذر لحظه ها را نمی فهمیم .انگار همین دیروز بود با یک ساک کوچک از فرودگاه به سمت حرم راه افتادیم و دنبال هتل نزدیک حرم می گشتیم و مدیر هتل کندو وقتی فهمید که ما برای ماه عسل به مشهد آمدیم به عنوان کادوی ازدواج اتاق خوبی به ما داد.چقدر آنروزها خوشحال بودیم فارغ از دنیا وغمهایش .ساعتها در صحن حرم می نشستیم و دوتایی با هم زیارت نامه می خواندیم .چه قول وقرارهایی که به هم ندادیم .عهد کردیم همیشه و در همه حال در خوشیها و سختیها یار ویاور هم باشیم و یک لحظه هم را تنها نگذاریم .نمی دانم من چه کردم وچقدر بر سر قول وقرارم بودم اما رضا همیشه وهمه جا پشت وپناه وتکیه گاهم بود.برای هزارمین بار از خدا خواستم سایه رضا را بر سر من و بچه هام نگه داره واگه یه روزی قرار به رفتنه من زودتر از اون برم .

روز دوم سفر برای یادآوری خاطره ها به شاندیز و همان رستوران رفتیم وشیشلیک خوردیم .آیدا وامیرمحمد که دائما اینطرف و آنطرف می رفتند و حسابی ما را سرگرم کرده بودند باورم نمی شد همه چیز مثل 10سال پیش بود حتی مغازه ها تنها تفاوتش در این بود که دو فرشته کوچک ما را همراهی می کردند که خوشبختی ما را چند برابر کرده بودند.روز سوم مسافرت پنجشنبه بود که صبح زود موقع اذان بابای رضا رسیدن همه تا ساعت 9 خوابیدیم و بعد از آن به حرم رفتیم .عصر هم دوباره برای دعای کمیل به حرم رفتیم که در صحن جامع نشستیم وتا ساعت 10طول کشید.صبح روز بعد به طرقبه رفتیم که البته همه باغها حصارکشی بودند ما فقط نیم ساعت جایی نشستیم وخربزه خوردیم ودوباره به سمت هتل برگشتیم.آقاجون اصرار داشت بلیطشان را برای همان روز عوض کنند به چندین نفر زنگ زدند و به زحمت برای ساعت 4 بلیط گرفتندریحانه که خیلی ناراحت بود در آخرین لحظه که سوار اتوبوس شدند ریحانه پشیمان شد و البته به اصرار ما ماند.آن شب تولد حضرت معصومه بود و همه جای حرم را چراغانی کرده بودند .آقاجون یک ایران چک 50به من داد که به نذورات حرم بدهم ،همان شب پول را دادم ودر ازایش پارچه سبز متبرک گرفتم.

بعد از مشهد به سمت شمال راه افتادیم که واقعا خیلی خوش گذشت وهمه لحظه ها خاطره انگیز بود(رد شدن گله گرازها -درست کردن بلال -خونه خاله که خودش سوژه ای بود و به محض اینکه کسی با چیزی مخالفت می کرد می گفتیم باید بری خونه خاله-آب بازی در دریا و لباسهای دیدنی من وریحانه-مه گرفتگی وحشتناک جاده کلاردشت که منجر به ماندن ما در آنجا شد-تاب خوردن ریحانه و.....)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)